شبکـــه‌ی تارعنکـــبوتـــی رنگــین به روایت ســـاســـان م. ک. عــــاصـــی


دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹


چند هفته است، چندین هفته است می‌خواهم و باید بیایم این‌جا چیزی بنویسم...

خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم پیش خودم نوشته‌های این وبلاگ رسمیت بیشتری دارند از هر نوشته‌یی که هرجای دیگری بنویسم و به‌هرطریقی منتشر شود... وقتی می‌گویم "هر نوشته‌یی" یعنی حتی وقتی تمام فکر و ذکرم، به‌عنوان مثال، مشغول ویرایش داستانی‌ست که روزی چاپ بشود یا نه، و به‌هرحال بشود خطی در پرونده‌ی کاری‌ام و مثلن‌اعتباری و بهانه‌یی برای این‌که خودم را نویسنده معرفی کنم و زیاد هم بیکار به‌نظر نرسم، باز ته ذهن‌ام این هست که باید چراغ این وبلاگ روشن بماند.

وقتی این‌جا می‌نویسم‌ست که احساس می‌کنم به آرزوی نوجوانی‌ام رسیده‌ام و نویسنده شده‌ام. جدای از هر ارزش‌گذاری و نقدی و... این‌جا خودم را نویسنده حس می‌کنم. این‌جا من‌ام، من را می‌نویسم. درست که وقت داستان نوشتن هم این "من" از من جدا نمی‌شود، اما... چطور بگویم...

گاهی وقتی به وبلاگ فکر می‌کنم یاد کتاب تاریخ هم می‌افتم، دیگران با خودشان، اما این‌جا کتاب تاریخ من است، برای همین احترام بیشتری دارد پیش‌ام. اگر موقع داستان نوشتن، موقع بازنویسی‌های پی‌درپی، بیشتر و بیشتر باید به خواننده فکر کنم، این‌جا صد بار هم که یادداشتی‌ش را بازنویسی کنم، باز هم من به اندازه‌ی مخاطب اهمیت دارم.

این‌جا یکی از اوراق هویت من است، مهم‌تر از آن برگه‌های فزرتی که حتی نام تمام سال‌های زندگی‌ام را هم معتبر نمی‌دانند و مجبورم می‌کنند میم کاف را همیشه یدک بکشم. این‌جا پیش از هر چیز ساسان عاصی هستم، همانی که هر روز بوده، هست و می‌شود.

*

چندین هفته است که می‌خواهم این‌جا چیزی بنویسم، اما سخت است. همه یادداشت‌هایی که شروع کردم نوشتن‌شان را و به نیمه نرسیده رها شدند، همه یادداشت‌هایی که فقط توی ذهن‌ام چرخ خوردند با همین «سخت است» شروع شدند. حالا این‌بار زیرآبی می‌روم و وسط کار می‌گویم، سخت است نوشتن...

*

خیلی بدیهی است: این‌جا کتاب تاریخ من است و من زیرمجموعه‌ی تاریخی بزرگ‌تر...

ما عظیم‌ترین کتاب تاریخی که تا به‌حال نوشته شده را می‌نویسیم و این مسئولیت فصلی از هزاران‌هزار فصل بودن گاهی ساینده است. چه منی که سخت می‌شود نوشتن برایم و چه کسی که گاهی یا هر روز و به هر دلیل ِ خواندنی‌یی یادداشتی می‌نویسد این را حس می‌کنیم... چطور با این اطمینان حرف می‌زنم؟

ما دیگر نمی‌توانیم بگوییم «ندای آسمانی» و اول یاد «سروش» بیفتیم.

سرخوشانه یا غمگنانه، آشکارا مربوط یا نه، پشت هر کلمه‌یی نقشی از این چند ماه دیده می‌شود، نگاهی از رفته‌گان سربلند و آزاده‌مان، خط کبود دردی که رنگ‌ش رفته و یادش مانده، رد خونی بر خاطره‌یی، طنین فریادی، نقش بهاری و جستجویی سبز...

*

نمی‌دانم چقدر مثال‌ام گویا باشد، نمی‌دانم چقدر درست کودکی را و سال‌های بلوغ را به خاطر می‌آورم و چقدر این احساسات عمومیت دارند،‌ اما انگار رابطه‌ی ما با این چند ماه شده رابطه‌ی ما با تن‌مان در سال‌های کودکی و بلوغ...

کودک که بودیم (اجازه بدهید جمع ببندم، حتی اگر چندان عمومیت نداشته باشد!)... کودک که بودیم تن‌مان چیزی بود که تا درد نمی‌گرفت متوجه‌اش نمی‌شدیم؛ یا اهمیتی نداشت پیش بازی‌ها و کنجکاوی‌ها یا فقط به عنوان مزاحم به خاطر می‌آمد. خوش‌خوشان می‌دویدیم و می‌پریدیم و از در و دیوار بالا می‌رفتیم و نه نگاهی می‌انداختیم به شکل بینی‌مان و نه فکر قدمان بودیم و نه فکر عضله‌هامان و چربی‌های اضافه و نه فکر سلامت تن و تا نمی‌افتادیم و جایی‌مان رنجه نمی‌شد یاد تن نمی‌کردیم.

بعد بالغ شدیم و تن آرام آرام مهم شد. زن/مرد توی آینه به چشم آمد و دردها، نیازها، شکل‌ها معنی پیدا کردند. دیگر نه با شلوار سرزانو پاره رفتیم توی خیابان و نه بی‌هوا از درخت بالا کشیدیم. بالغ شدیم، و تمام قصه‌های بلوغ و صداهای تن که بزرگ‌مان کرد و با دردها و لذت‌ها آشنا...

خیلی از ما پیش از این هم نشانه‌های بلوغ را داشتیم و بعضی‌مان بالغ هم شده بودند، اما در این چند ماه یک‌باره انگار تقویم‌ها جادو شدند و تن‌ها هم، و بلوغ همگانی شد. دیگر نه شد و نه می‌شود که یادمان برود زندگی کردن شکل‌های مختلف دارد و ما از شکل‌های خوب‌اش محروم بوده‌ایم.

*

نوشتن‌اش سخت است، اما نمی‌گویم دش‌وار؛ چرا که دلنشین هم هست. یک وظیفه‌ی شخصی پراهمیت است. دویدن است برای سوار شدن بر ارابه‌ی تازانی که جانِ سواران‌اش را مغرور می‌کند. وظیفه‌یی‌ست که نفع اولِ درست انجام‌دادن‌ش به خود آدم می‌رسد و بس. وظیفه‌یی بی‌منت و پر لذت. سوار ارابه‌یی شدن که جای خالی آدم در آن‌جا به چشم هیچ‌کس نمی‌آید جز خودش.

سوار شدن‌اش البته تنها به نشستن بر آن ختم نمی‌شود... باز چطور بگویم...

هر آدمی دل‌اش می‌خواهد آن‌چه می‌تواند را با تمام توان انجام دهد، عزیزترین داشته‌ی شخصی‌اش را پیشکش کند... پیش از هر کس پیشکش آینده‌ی خودش، آرامش خودش، آزادی و آزاده‌گی خودش... پس باز هم جدای از هر حاشیه‌یی، من هم مثل همه، مثل شما...

*

حتی موقع حرف زدن هم همیشه ارجحیت را به مسیر مستقیم نمی‌دهم. وقتی خبری می‌شود مفسرها و متخصص‌ها خیلی بهتر از من می‌توانند حرف بزنند. آدم خاطره‌بازی هستم، اما خاطره‌نویس ِ خوب، نه! و خاطره‌نویس‌های بهتر هستند در فصل‌های دیگر این کتاب تاریخ... می‌توانم خط‌ها و خط‌ها بنویسم از آن‌چه نمی‌توانم و نیستم اما، صادقانه بگویم، سخت است این‌که بتوانم بگویم چه چیزی را بهتر می‌توانم. البته دست‌کم این را می‌دانم که...

همین چند ماه اخیر، قبل از بیست و دوم تکان‌دهنده‌ی خرداد، تا فقط حرفِ یک نفر بود شد که از موسوی بنویسم و سعی کنم برای همراه گرفتن... بعد از آن اما دیگر سخت بود نوشتن، آن‌طور که باید و شاید، از تک‌تک سبزهای این سرزمین، برای من سخت بود، پس آن‌طور نوشتم که احتمالاً خوانده‌اید. این‌طور نوشتن را شاید بهتر بلدم. با این‌حال نگرانم...

همان سال‌های اول نوشتن‌ام در این‌جا هم این نگرانی را یک بار داشتم. نه می‌خواهم و نه می‌توانم مدام حول یک محور بچرخم. نمی‌توانم بقیه‌جاها را نبینم... مثلاً؟ مثلاً این‌که حس می‌کنم الآن باید تا می‌شود از موسیقی و کتاب بنویسم، از دوست داشتن، از شعر، فصل، میوه... همان‌چیزهایی که تا به امروز هم احتمالاً خوانده‌اید این‌جا. خیلی وقت است فهمیده‌ام این‌جاهاست که بهتر می‌توانم کار کنم، که قصه‌گو بودن را دوست‌تر دارم.

سال‌هاست شک ندارم زندگی به لعنت سگ هم نمی‌ارزد اگر بشود دنبالِ چیزی دویدن و به آن رسیدن و ندانستن ِ راه و چاه لذت‌ش را بردن. اسم‌ش "آزاد" نیست آن روزگار و سرزمین و مردمی که به نام و نشان آزادند اما یادشان رفته میوه خوردن چیست، جشن چیست، فصل چیست، موسیقی چیست، لذت شعر و داستان چیست، لذت تن چیست، لذت چیست.

همان روزهای بهار مستعجل خرداد هم وقتِ نوشتن دل‌ام برای همین‌ها می‌لرزید. آن روزهای اول این‌جا هم که درباره‌ی مسایل زنان می‌نوشتم دل‌ام برای تمام لذت‌های دریغ‌شده از زنان می‌تپید... همان‌روزها، زمانی حس کردم دیگران خیلی بهتر از من اصل ماجرا را می‌نویسند، پس فکر کردم بیایم و گوشه‌یی از کار را بگیرم که شاید در آن کارآتر باشم. شدم فمینیستی که از لذت خرمالو خوردن می‌نویسد یا آمدن پاییز.

از همان‌روزها این جمله‌ی «باید کمی رویا به جهان‌مان اضافه کنیم» پولانسکی حک شد سر در نوشتن‌گاه ذهن‌ام. به این نیاز داریم، چه وقتی در راهیم و چه وقت رسیدن.

*

با وجود تجربه‌ی پیشین، دوباره برایم سخت است پی‌گرفتن مسیر همیشگی‌ام. می‌بینم خیلی از دوستان‌ام و کسانی که از خواندن‌شان لذت می‌برم خیلی زودتر توانسته‌اند برگردند سر "پست"های خودشان و چه نیرویی هم می‌دهد خواندن نوشته‌هاشان...

نگران می‌شوم از این‌همه تعلل که می‌کنم... اما سخت است. باید مدام با خودم کلنجار بروم و بگویم یک نفر رٱی می‌دزدد، دیگرانی پنهانی مثلاً نقاشی و ادبیات و سینما و موسیقی را، تماماً خوشی را...

باید همه دست بجنبانیم تا روزی که حق‌مان برگشت بدانیم چرا می‌خواستیم‌ش. باید یادمان بماند نه فقط قلم هزاران روزنامه‌نگار و نویسنده طی سال‌ها، که قلم میلیون‌ها انسان طی چند ساعت بی‌حرمت شد و باید حرمت این قلمی که نام می‌نویسد، اندیشه و خیال می‌نویسد، موسیقی می‌نویسد، تصویر می‌نویسد، پیشرفت می‌نویسد و آزادی می‌نویسد را برگردانیم.

این‌ها را به خودم هم می‌گویم... هنوز سخت است، اما...

این‌ها را این‌جا برای خودم نوشتم، بیشتر برای خودم، مثل پیش‌ترها که طلسم‌شکنی می‌نوشتم برای دوباره نوشتن. برای این‌که بنویسم و... سعی کنم و ببینم می‌شود کمی رویا به جهان‌مان اضافه کنم... آرزوی بزرگی‌ست و خودش رویایی خوش که نمی‌دانم تا تحقق‌ا‌ش چقدر راه دارم.



جمعه ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۹

تقویم‌ها حرف‌های زیادی برای گفتن دارند وُ... می‌خواهند

تقویم هشتاد و هشت‌ام را خیلی دیر گرفتم. اواخر اردیبهشت بود که آمد به اتاق‌ام. همان‌اولْ‌کندنِ تقریباً دو ماهْ شروع کارش را با حسی عجیب همراه کرد. "عجیب" صفتی کلی است و درست نمی‌تواند منظورم را توضیح بدهید، به همین دلیل هم انتخاب‌ش کردم؛ توضیح احساس‌ام در آن لحظه دشوار است...

نشستم روی صندلی، تقویم را گرفتم توی دست‌ام و ورق زدم تا رسیدم به آن روز حاضر و بدون هیچ فکر خاصی آن‌همه روز را کندم و گذاشتم روی میز... بعدش اما ناگهان مات‌ام برد. دو ماه را در یک لحظه کنار گذاشته بودم... انگار دوباره دو ماه را زندگی کردم، دو ماهِ نخستِ عجیبِ بهاری مستعجل...

*

ماجرای دوم همین تقویم درست از بیست و سوم خرداد ماه آغاز شد. بیست و سومی که تا صبح نخوابیده بودم... بامداد جمعه طبق عادتْ پنج‌شنبه را کندم و انداختم توی زیرسیگاری و چند ساعتِ بعد را با دلهره‌ و امیدی، برای همه‌مان آشنا، خواب و بیدار گذراندم و بلند که شدم دیگر چشم روی هم نگذاشتم تا ظهر شنبه که نفهمیدم کی وسط اتاق روی زمین دراز کشیدم و تقریباً از حال رفتم.

بیدار که شدم تقویم هنوز جمعه را نشان می‌داد. دوستان‌ام بعد از بارها تماس و جواب نگرفتن نگران شده بودند. آمده بودند پشت در، با آچار افتاده بودند به جان قفل... در را برایشان باز کردم. گیج‌گیج خبرهای تازه گرفتم؛ شوک را با همدیگر قسمت کردیم. تا نیمه‌های شب کارمان فقط همین بود، و بعد یک‌شنبه شد. تقویم هنوز جمعه را نشان می‌داد.

روز بعدش به این جمعه‌ی طولانی خیره شدم... گذاشتم کماکان جمعه بماند. تا پنج‌شنبه چهارم تیر ماه هنوز جمعه بیست و دوم خرداد تنها روزی بود که تقویم رومیزی‌ام نشان می‌داد. آن‌روز دیگر چندوقتی می‌شد که برای فهمیدن تاریخ ِ دقیق دچار مشکل شده بودم. دیگر نمی‌توانستم با شمردن شب‌های گذشته به‌سادگی حساب کنم چند روز ِ تاریخی از آن جمعه گذشته...

فکری شدم که تقویم را دوباره به‌روز کنم. بهتر بود بدانم چه روزی است. دودل بودم، فکر کردم شاید آن تکه‌کاغذ کمک کند یادم بماند آن جمعه هنوز نگذشته... ساعتی‌ش جمعه بیست و پنجم خرداد بود، ساعتی جمعه سی‌ام خرداد، ساعتی‌ش پیری، ساعتی‌ش جوانه... شبی دردناک و سوزان. جمعه‌شبی سِحر شده که سَحر نشد...

تردیدم برطرف شد؛ آن جمعه بندِ یک تکه‌کاغذ نبود. آن جمعه نشسته بود روی سرم، روی شانه‌هام، بیخ گلوم... آن جمعه مانده بود ته بغضی که سه‌شنبه سعی می‌کردم از مادرم پنهان کنم. آن شبِ ماسیده نه با اشکِ داغ پاک می‌شد و نه با کندن کاغذی که، طبق عادتِ همه‌ی تقویم‌ها، جمعه بودن‌اش را با رنگ سرخ نشان داده بود. حالا تقویمی چاپ‌نشده توی ذهن‌ام نشسته با روزهایی همه جمعه.

آن جمعه مثل پیراهنی بود تن یکی از دوستان قدیمی‌م، با سوراخی در شانه، یادگار دوستی‌ش که سال‌ها سال پیش گلوله تن‌‌اش را سوراخ کرده بود. پیراهن هیچ رد خونی نداشت، فقط زخم گلوله را بر پارچه‌اش وصله‌ای ریز هم آورده بود... آن جمعه وصله‌ی دردآور پیراهن امسال شد.

باز شمردم تا روز حاضر و تمام صفحه‌ها را کندم.

حالا هنوز جمعه هست، اما یادم نمی‌رود که، هر شب، روز جدید را رو بیاورم. مهم است این‌که بدانم چه روزی‌ست، چون حس زنده بودن می‌دهد، حس زندگی کردن. این حس که چند ماه دیگر این تقویم را کنار می‌گذارم و تقویم تازه‌ای می‌خرم... حتی گیرم چندین ماه و تقویم‌های تازه‌ای. می‌دانم در یکی از آن ماه‌ها و روزهای پیش‌رو تقویمی ماجرای تازه‌ای خواهد داشت.

مهم است که حساب روزها از دست‌ام نرود، یادم نرود یک جمعه چقدر می‌تواند طول بکشد،‌ یادم نرود در عصر دلتنگ یک جمعه‌ی طولانی... بی‌شمار دوست دل‌تنگ دارم.

یادم بماند، جدای از تقویم، فکر کنم ببینم کاری از دست‌م بر می‌آید که ذره‌ای هم شده از دل‌تنگی این‌همه دوست کم کنم، که از جمعه‌های تمام‌شدنی بگویم، از روزهایی که فردا می‌شوند، از زمینی بگویم که می‌چرخد.



پ.ن.: بچه که بودم گاهی موقع راه رفتن خیال می‌کردم من نیستم که پیش می‌روم، زمین است که زیر پایم می‌چرخد و جلو می‌آید. بعد قدم‌هایم سنگین‌تر می‌شد. حس می‌کردم با هر قدم باید زمین را پیش بکشم؛ پس پاهایم را محکم روی زمین فشار می‌دادم و کمی می‌کشیدم جلو و بعد قدمی دیگر و قدمی دیگر...



پنجشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹

«قسم به چشم‌های سرخ‌ات...»*

ایستاده‌ بودم کنار سماور و آب می‌ریختم توی مخزن‌اش. دست‌ام تکان خورد و آب ریخت به لوله‌ی وسط مخزن و دمی بعد دیدم که از پای مخزن، از روزنه‌ی باریکی بین مخزن و پایه‌ی سماور، آب زد بیرون و شره کرد...

جا خوردم، عقب پریدم و ترسیده به دور و بر نگاه کردم مگر تصویری که بر پرده‌ی عریضی تمام ذهن‌ام را گرفته بود... می‌دانید کدام تصویر را می‌گویم؟ می‌دانید، می‌فهمید...

با این‌حال بگذارید به شیوه‌ی احمد شاملو بگویم تصویر "نازلی‌"ای بود تا فکر نکنید فقط می‌خواهم مرثیه‌سرایی کنم. هرچند مرثیه‌ای هفتاد من کاغذ هم اگر بنویسیم برای این همه زخم بر تن‌ها نشسته و بر ذهن‌ها، و از این مراثی هفت دریا هم اگر اشک بریزیم، باز نبض داغ این درد خواهد کوبید. تصویر نازلی‌ها همه‌جا و تا وقتی زنده‌ایم پیش رومان خواهد بود...


آن نصفه‌های شب که پریشان فکرهای رمنده بودم فکرش را هم نمی‌کردم با چنین تصویری مواجه بشوم. اما دفعتاً احساس کردم از پشت پنجره‌ها نگاهم می‌کند... خزیدم توی اتاقم و تکیه دادم به دیوار... ترسیده بودم... نه از تصویر...


همیشه حرف ترس که می‌شود می‌گویم از چیزهای عجیب و غریب چندان نمی‌ترسم. ترس بزرگ من همیشه از آدم‌ها بوده. حتی بگیرید یک فیلم ساده... فیلم‌های ترسناک تخیلی را می‌نشینم و نگاه می‌کنم، اما دیدن فیلم‌های ترسناکی که جایی‌ش وصل می‌شود به زندگی روزمره، فیلم‌هایی که آدم‌های عادی و تجربه‌های عادی‌شان منبع ترس می‌شوند، فیلم‌هایی که اشیاء عادی ترس ایجاد می‌کنند، چنگ می‌اندازند به تاریک‌ترین گوشه‌های ذهن‌ام؛ چنان می‌ترسانندم که تا چند روز زندگی‌ام به هم می‌ریزد.

از چیزی چنین ترسیدم. از تصور تصویر آدمی که می‌آید به خیابان، راه می‌رود، می‌داند روزی عادی نیست اما خاک و آسمان و درختانِ دور و برش عادی‌اند، همان‌طور که راه می‌رود ناغافل آتش به جان‌اش می‌افتد... می‌افتد روی زمین، چنگ می‌اندازد به دردی فرای تصور،‌ اما نمی‌تواند بگیردش و دمی بعد...

زمین چطور بعد از این اتفاق‌ها می‌تواند عادی بماند؟ چرا درخت‌ها سقوط نمی‌کنند وقتی آدمی کشته می‌شود؟ چرا رودخانه‌ها سرخ نمی‌شوند وقتی جوانی و زیبایی و رویاها و آزادی، وقتی یک انسان به خاک می‌افتد، وقتی انسانی که هنوز وقت مردن‌اش نرسیده می‌میرد چرا زمین و زمان به هم نمی‌ریزند؟

جوابی ندارد این سوال... زمین و زمان به هم نمی‌ریزند، آسمان به زمین نمی‌آید، آب از آب تکان نمی‌خورد؛ چه می‌فهمند؟ چه می‌فهمند چقدر ترسناک است این. اما دل آدم‌ها شخم می‌خورد، مغز شخم می‌خورد، یک جایی از مغز خاطره‌ای زخم و زخمی می‌ماند، تصویر ِ غلیان خون، تصور درد... در مغز آدمی زمان ترک برمی‌دارد، حیات چروک می‌شود، جهان لک بر می‌دارد وقتی انسانی کشته می‌شود.

آن‌سوتر انسانی ایستاده که کشته... ترسناک‌ترین اتفاق زمین، هولناک‌ترین و مخوف‌ترین وحشتِ جهان. نه وحشت این‌که او می‌تواند بکشد، نه، بل هول این‌که او توانِ کشتن دارد. او می‌تواند شلیک کند بی‌آن‌که قلب‌اش از کار بایستد، بی‌آن‌که چشم‌هایش از حدقه بیرون بزنند، بی‌آن‌‌که نفس‌اش بند بیاید، بدون حتی لرزش دست... ترس ندارد چنین آدمیزادی؟ ترس ندارد؟

چشم‌های "نازلی" از روی پایه‌ی سماور، از پشت پنجره، از ذره ذره‌های هوا هجوم آوردند به مغزم و نشستند جلوی چشم‌ام کنار هزار بار دیگری که نشسته بودند و نمی‌رفتند و قرار نبود بروند.

گفتند: فراموش‌مان نکن...

مگر می‌شود فراموش کرد. ترسناک‌تر از آن کشنده، کسی است که کوچ این چشم‌ها را دیده و می‌تواند فراموش‌‌شان کند. آن کسی که فراموش می‌کند، از آن خاکی که خون را در خود می‌کِشد و ذوب نمی‌شود، ترسناک‌تر است.

آن‌همه چشم‌های دیده و نادیده که نمی‌شود فراموش‌شان کرد را نباید فراموش کرد.




* قسم به چشم‌های سرخ‌ات اسماعیل عزیزم،

که آفتاب، روزی، ‌بهتر از آن روزی که تو مُردی خواهد تابید

قسم به موهای سفیدت که مدتی هم سرخ بودند

که آفتاب روزی که آفتاب روزی که آفتاب روزی

بهتر از آن روزی که مُردی خواهد تابید...


آغاز کتابِ «اسماعیل» (یک شعر بلند) سروده‌ی رضا براهنی،‌ نشر مرغ آمین، چاپ اول: 1366


پ.ن.: پیش از انتشار این یادداشت در وبلاگ عصیان یادداشتی خواندم درباره‌ی سایتی با نام «هرگز فراموش‌مان نکن». ببینیدشان... باز ببینیدشان...



یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۹

«بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار»*

بگو، بگو که از ما نبودی و نیستی، بگو

در جغرافیای میله و درد ما همه چهار هزار فرسنگ دوریم

بگو که از ما نبودی و نیستی، بگو

بگو که دشمن مایی، ‌بگو

بگو که آسمان همیشه سیاه بوده

بگو که درد سفید

دریای خون همیشه امن و امان است، بگو

بگو که ما همه بربر

بگو که ما همه دشمن

بگو که ما همه خود را به مفت فروختیم، بگو

بگو که آب‌ها آرام، که سنگ بند روی سنگ

بگو نمایش بود، بگو

بگو چیت، مخمل، دبیت

بگو ما همه دروغ، ما همه خیط

بگو، از رو بخوان بی‌غلط

بگو که دشمن مایی، بگو

بگو، آسوده، راحت

بگو، عذاب نکش، نترس

در سایه‌ها‌ی این تابستان هم آتش می‌بارد و

شکنجه‌گر ما نیستیم

بگو...


کوله‌بار را از تو گرفتیم، آسوده شو

دشمن‌شناس شدیم ما و دشمن تو نیستی، بگو، تو نیستی،‌ بگو

بگو با آن زبان سرخ، سر سبزت را نده بر باد

سرت سلامت، ما همه سرسبز شدیم

بگو، که بیایی

بگو، که برگردی

بگو،

تاریخ را آن‌که پشت میز نشسته رقم نمی‌زند


تاریخ دست ماست

جات خالی نیست

بگو...

ما همیشه نیست بودیم

ما همیشه خطر

بگویی نگویی ما فتنه‌ایم، ما شر

راست توی آن چشم‌ها، هر چه گفته شد بگو

ما باور نمی‌کنیم، تو هم نکن باور

بگو که بیایی، بگو که برگردی


آن زبان گفتنی‌ها را گفته

صدای تو، صدای روز روشن‌ات در خاطر ما هست

صدای روز راست گفتن‌ات را در تاریخ می‌نویسیم

می‌نویسیم از روز غصب صدا‌ت، روز با صدای تو نمایش فریب...

صدات را به هر که خواست بده، سرت را نه، نه جان‌ت را نه

گنگ و گول نه ماییم، می‌بینیم کدام پنجه افتاده به تارهای حنجره‌ات

صدات را بده، که باز بشناسیم تمام دروغ‌ها را

صدات که دست فریب را رو می‌کرد...

بگذار باز با صدای تو بشنویم دروغ چیست

تو دروغ نبودی، دروغ نیستی، بگو

بگو دریا سیاه ، بگو ما دشمن، بگو ما دروغ

بگو ما زرد، ما آبی، بگو ما بی‌فروغ...

غاصب تو نیستی، ضارب تو نیستی

جای انگشت‌های تو روی گونه‌ی ما نیست

نه خطی کبود از دست تو روی تن

خونِ دل ما از خنجر تو... نه، نه!

دشمن‌شناس شدیم، دشمن تو نیستی

بگو که بیایی، بگو که برگردی

این‌جا جای تو خالی‌ست

تا تو آن‌جایی می‌لرزند دست‌های ما

بگو که بیایی، بگو که برگردی

بگو... شمشیر که بر فراز سرت تاب نخورْد

می‌بینی دروغ‌پرده را چطور می‌درند

دست‌هایی که دیگر نمی‌لرزند


تابستان 1388



* با آرش کسرایی اشک‌ها ریخته‌ام و از خواندن حکایت وارتان‌های شاملو همیشه مات مانده‌ام و کاری جز تحسین و شگفتی و احترام ازم بر نیامده. طعم «خواستن و خاستن» را نخستین‌بار با همین‌ها چشیدم. اما بعد «آرش» بیضایی هم بود و من نمی‌خواهم از آن مردمان همیشه چشم‌انتظاری باشم که پای کوه مجسمه‌ای می‌شوند پشت به کوه...

شاید رسم زمانه عوض شده و شاید ما. روزگار شده روزگار «پهلوان زنده را عشق است» و گمان نمی‌کنم پهلوان‌های رفته گله‌ای داشته باشند از پهلوان‌های زنده‌ای که رسم پهلوانی را از دست نگذارند.

باقی حرف‌ها در خود شعر هست و تنها حرف مانده این است که دل‌ام نمی‌خواهد روزی شعری بنویسم در رثای قهرمانی که نَفَس‌اش را و قهرمانی‌اش را نثار شاعر بودن من و ما کرده. در چنین بهاری تنها چیزی که آرزو نمی‌کنم تنه‌های بی‌سر درختان ا‌ست که نیمکتی بشوند برای شاعری. در چنین بهاری تنهاتر شدن هیچ‌وقت آرزوی من نبوده و نخواهد شد.


* احمد شاملو، مرگِ «نازلی»، مجموعه آثار (هوای تازه)، موسسه‌ی انتشارات نگاه، چاپ پنجم: 1383، ص. 133

برچسبها:



شنبه ۸ اوت ۲۰۰۹

در پیشگاه زندگی

شما که زشت را با گندابی که چشم‌تان زنگک می‌بیند به کریه‌ترین صورت‌ها بزک می‌کنید و به ناخوش‌ترین خط‌ها بر پیشانی‌اش می‌نویسید "ظیبا" و برابر انظار به نمایش می‌گذارید؛ شما که می‌افتید به رقت‌انگیزترین تلاش‌ها برای زشت کردن زیبایی و خوبی؛ شما که کارتان هم‌ارز چرک و چروک و کپک و پیس و جرَب هم نیست در زشت کردن، که آن‌ها دست‌کم شکلی از زندگی‌اند و شما حتی به اندازه‌ی ترکیدن شکم مرداری در گور از زندگی نمی‌دانید و نیستید، که طاعون هم نه، که انتزاعی‌ترین شکل مرگید، که دورترین شکل مرگید، که حتی به‌اندازه‌ی مرگ طبیعی نیستید... شما که مرده‌های میراننده‌اید
چه می‌خواهید بکنید
با آنان‌که زشتی را بی‌بزک بدل به زیبایی می‌کنند، تعریف زیبایی را به‌اندازه‌ی هرچه روییدنی و زیستنی و بالیدنی می‌گسترانند، زیبایی را زیبا می‌کنند،‌ آنان‌که از پس کریه‌‌ترین فریب‌بزک‌ها هم زیبا جلوه می‌کنند، درخشانانی که به شمار نمی‌آیند چنان‌که رنگِ بهار در بهار، خورشیدوارانی که از پشت چرک‌‌مُردترین ابر فریب هم منورند...
چه می‌خواهید بکنید؟
شما که با ارفاق چیزی نیستید جز مرگ، چه دارید بگویید در برابر زندگی؟ شما که بخار سنگین فراموشی‌ مرداب بودن‌تان را غرقه در عدم می‌کند، چه دارید بگویید در برابر، باد که نه، طوفان صبا...
بیشتر از خشم‌برانگیز، رقت‌انگیزید، آن‌قدر که زنگاری بر داسی بی‌دسته.

برچسبها:



سه‌شنبه ۴ اوت ۲۰۰۹


بعضی چیزها با تکرار شدن کم‌اثر نمی‌شوند. بعضی چیزها دردند؛ درد با تکرار شدن که کم‌اثر نمی‌شود.
این همه سال که گاه و بی‌گاه سردردهای چندروزه دارم هیچ‌وقت نشده با هجوم دوباره‌ی درد فکر کنم «هه! همان دردِ تکراری» و بعد با خیال راحت مثلاً سرم را بگذارم زمین و بخوابم. هر بار درد همان کیفیت پیشین‌اش را دارد. این همه تکرار درد تنها نتیجه‌اش این بود که یاد بگیرم کمتر داد بزنم.
یاد گرفته‌ام وقتی درد هجوم می‌آورد چنگ زدن به زمین و فریاد کشیدن درمان‌اش نمی‌کند، دندان‌قروچه هم فقط برای فریاد نکشیدن است. یاد گرفته‌ام وقتِ دردِ چند روزه مسکن‌های قوی کاری جز بیش‌تر از کار انداختن‌ام نمی‌کنند، خواب‌آلودگی و گیجی هم می‌شوند هم‌پیمان‌های دردِ بی‌امان. یاد گرفته‌ام شروع هجوم درد را حدس بزنم؛ مثل سرخ‌پوستی که از لرزش زمین نزدیک شدنِ بوفالوها را حس می‌کند، من هم فهمیده‌ام کدام دردِ چشم، کدام گرفتگی گردن، کدام نقطه‌ی سوزانِ سر (که اسم‌اش را به شوخی گذاشته‌ام میخچه‌ی مغزی) می‌شود درد. یاد گرفته‌ام با اولین لرزه‌های زمین یک مسکن ساده بخورم، که همین هم کافی است، برای دوام آوردن. یاد گرفته‌ام این دردها آمده‌اند و رفته‌اند و این‌ها همه در من بودند و به من بودند و زمان‌های زیادی من بوده‌ام و آن‌ها نه. یاد گرفته‌ام نگذارم دردها معنی زندگی‌ام را بگیرند که اصلاً من بوده‌ام که آن‌ها موجود شده‌اند. هر کدام از ما که دردی دایم تجربه کرده باشیم این‌دست چیزها را یاد گرفته‌ایم؛ همه‌ی ما...

ذهن‌ را نبرم سمت سردردهایی که درمان ندارند، که اصلاً نمی‌خواهم آخر ِ حرف‌ام بشود «باید بی‌خیال درد شد».
بعضی دردها علت‌شان چیزی‌ست توی بدنِ خود آدم، انگار کن یک اشتباهی که از خودِ آدم سر زده، برای درمان‌شان باید چیزی درونِ خودت را هدف بگیری با درمان‌ها و مرهم‌ها و گاهی حتی جراحی‌ها. اما این سردردها که گفتم از آن‌دست دردها نیستند. عامل‌شان بیشتر بیرونی است تا درونی.
صد بار هم که بروم پی درمانِ این سردردها جوابی غیر از این نمی‌گیرم که باید مراقبِ بیرون باشم «عصبی است آقا!». پزشک مسکن‌های قوی می‌نویسد،‌ توصیه می‌کند از فشارهای عصبی دوری کنی، حتی کمی بی‌خیال بشوی «به جوانی‌ات برس، زیاد فکری نشو». البته که کار پزشک همین است، راه‌حل‌ها را پیش پای مبتلا می‌گذارد. با این حال، این راه حل برای این درد چندان به مذاق خوش نمی‌آید؛ گفتم که، گیجی می‌شود هم‌پیمان درد.
بارها شده یک مسکن قوی خورده‌ام و چند ساعتی درد از جلوی چشم‌ام رفته کنار، بعد اثر مسکن کم شده، کم‌تر شده و یک‌باره از پشت مه‌اش پرهیب درد را دیده‌ام که با همان هیبت نشسته سر همان جای قبلی... راست‌اش گاهی فکری می‌شوم که کار درد اصلاً همین است که بیاندازدم پشت همین مه، و خب،‌ چرا صاف بیافتم توی دامی که درد برایم چیده، فرار کنان از یکی بروم به‌سوی بعدی؟
برای همین‌هاست که می‌گویم درد نباید معنی زندگی را بگیرد. باید درمان‌اش کرد و علت‌اش جایی بیرون تن هم اگر هست، باید رفت سروقت همان جا. جلوی فشارهای عصبی را نمی‌شود گرفت، اما می‌شود برای درمان‌شان فکری کرد. می‌شود بی‌خیالِ درد شد و آن میل به زمین‌گیری که به جان آدم می‌اندازد و رفت سراغ علت درد، رفت پی برطرف کردن‌اش. حتی اگر زیادی خوش‌بینانه یا خیال‌بافانه به نظر برسد باز خیلی بهتر از این است که بنشینم دستمال ببندم دور سر و چشم‌ام و خودم را میخ کنم به زمین و صبر کنم درد برود پشت مه... و منتظر حمله‌ی بعدی بنشیند.

بعضی چیزها دردند، با تکرار شدن کم‌اثر نمی‌شوند، از یاد نمی‌روند... اما بی‌معنی می‌شوند. تلاش رقت‌انگیز و مسخره‌ای می‌شوند. نه که خود‌به‌خود، که به همت دردمند باید بی‌معنی شوند، به سخره گرفته شوند.
می‌شود شد درمان غده‌ی دردناکی که بیرون تن است؛ بعد از آن درد هم محو می‌شود... هر چند باز هم از یاد نمی‌رود.



یکشنبه ۲ اوت ۲۰۰۹

گردابی چنین هایل

«دکتر نون بلند شد صورت آقای مصدق را بوسید و از مخفی‌گاه خارج شد. نزدیک خانه‌اش، دم نانوایی، چند نظامی دستگیرش کردند و هرچه التماس کرد که: «بذارین به خانمم خبر بدم»، کسی اعتنا نکرد. افسر بلندقد و اخمویی که سرکرده‌ی نظامی‌های عبوس درجه پایین‌تر ِ همراهش بود، گفت: «خواهش بی‌‌خواهش. از حالا به بعد، زن‌ات باید با دلشوره و دلواپسی زندگی کنه.» بعد رو کرد به راننده‌ی جیپ و به سخن‌اش ادامه داد: «ببرش به همون حموم نمره‌ای که اون یارو ـ اسمش چی بود؟ ـ همون جایی که وزیر بهداری رو بردیم. یادت باشه که بگی تمام لباساشو از تن‌ش در بیارن. همه‌رو. حتی زیرشلوارشو. زود باش، یادت نره چی دستور دادم!»
صدای مرد قوی‌هیکلی که توی حمام نمره بالای سرم ایستاده بود،‌ پس از گذشت سال‌ها هنوز در حیاط خانه توی گوش دکتر نون می‌پیچید: «کافیه بگی آره تا ول‌ات کنیم.» دو مرد قوی‌هیکلی که کنار در ایستاده بودند،‌ با اشاره‌ی انگشت بازجو، آمدند و کتف و گردن‌اش را محکم گرفتند و هی سرش را توی بشکه‌ی آب فرو بردند و بیرون آوردند و هی گفتند: «تا تنور داغه، باید علیه مصدق یه مصاحبه‌ی رادیویی بکنی.» دکتر نون هر بار جان به‌لب رسیده و نفس‌نفس‌زنان گفت: «بکُشینم این کارو نمی‌کنم.» بالاخره یکی از آن مردها به قدری عصبانی شد که هفت‌تیرش را از غلاف بیرون کشید و سر لوله‌اش را روی شقیقه‌ام گذاشت و گفت: «الان با یه تیر خلاصت می‌کنم.»
دکتر نون گفت: «بکُش!»
مرد، به جای آن‌که شلیک کند، با هفت‌تیر چنان توی سرم کوبید که از شدت درد بیهوش شدم.»
ص.38 – 39
*
«روز و شب را می‌شد از آسمانی تشخیص داد که از روزنه‌ی شیشه‌ی شکسته‌ی سقف سلول پیدا بود؛ از سوراخ آن شیشه‌ی شکسته، شب‌ها شش ستاره‌ی کوچک و روزها آسمان آبی پیدا بود. دکتر نون، لخت و عور، از بس کتک خورده بود روزهای اول خوشحال بود که کسی برای کتک‌زدنش وارد حمام نمی‌شود. صبح‌به‌صبح دست زمخت و پرمویی از دریچه‌ی پایین در آهنی مقداری نان و پنیر روی موزاییک‌های سرد می‌انداخت و تا بیست و چهار ساعت بعد هیچ واقعه‌ای در آن سلول کوچک رخ نمی‌داد. درست بعد از هفت روز، تنهایی هیولایی شد؛ و تحمل این هیولا از دردِ کتک خوردن سخت‌تر شد. هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید.»
ص.41
*
«دکتر نون کاشی‌های دیوار و موزاییک‌های کف حمام را صدها بار شمرد. مساحت، محیط و حجم تقریبی سلول را صدها بار حساب کرد. هی دوش گرفت، آواز خواند و قدم زد. مرغ شد، خروس شد، واق‌واق کرد، مرنو کشید، عرعر سر داد و له‌له زد... اما تنهایی نرفت که نرفت. با لگد به در می‌کوبید و التماس می‌کرد: «در رو باز کنین!»
صدای نکره‌ای از پشت در می‌گفت: «تا مصاحبه نکنی، دست از سرت برنمی‌داریم. با مصاحبه موافقی؟»
دکتر نون با اطمینان خاطر می‌گفت: «نه»
ص.42
*
«شب‌ها و روزها پی‌درپی از جلو روزنه‌ی سلول می‌گذشتند. زمان مفهوم خود را از دست داده بود و دیدن پرنده‌ای که بالای روزنه پرواز می‌کرد به مهم‌ترین واقعه‌ی هستی تبدیل شده بود. همه‌ی لحظه‌ها شبیه هم بود، و لحظه‌ها مثل بعدازظهر جمعه، پر از کسالت و همراه با دلهره بود. کاشی‌های دیوار، استوانه‌ی نوری که از سقف حمام می‌تابید، تنهایی و دلتنگی و دلشکستگی، هراس از تسلیم شدن و زه زدن، بیم از...»
ص.42 و 43
*
«وقتی تنهایی فشار می‌آورد، دکتر نون بلند می‌شد و دوش می‌گرفت؛ آن‌قدر زیر دوش بالا و پایین می‌پرید و مصدق مصدق می‌گفت که از نفس می‌افتاد و به گوشه‌ای می‌خزید. به‌قدری افسرده و دلتنگ بود که خیال می‌کرد تا ابد توی حمام خواهد ماند و آرزوی دوباره دیدن ملکتاج را به گور خواهد برد. در یکی از همان روزهای سخت و کسالت‌آور بود که مگسی از روزنه‌ی سقف وارد سلول شد. آمدن این مگس معجزه‌ای بود، چون حضورش فشار افسردگی ناشی از تنهایی را کاهش می‌داد. دکتر نون خیلی زود به مگس انس گرفت و به حضورش عادت کرد. اسم مگس را آریوبرزن گذاشت و ویزویزکنان همدم و همدل‌اش شد. در آن چند روزی که آریوبرزن توی سلول مهمان‌اش بود، صبح‌به‌صبح که از خواب بلند می‌شد، نگاه جستجوگرش روی کاشی‌ها دنبال او می‌گشت. دیدن آن نقطه‌ی سیاه روی سفیدی‌های کاشی‌ها به او آرامش می‌داد.
...
صبح از درون روزنه وارد حمام شده بود. گوشه‌ای کز کرده بودم. وقتی از خواب بیدار شدم و آریوبرزن را دیدم که در چاله‌ی کوچک آب کنار سوراخ چاه غرق شده بود، بی‌اختیار های‌های گریه کردم. با مشت به در آهنی کوبیدم و به زمین و زمان لعنت فرستادم. صدای نازکی از پشت در پرسید: «حاضری؟»
گریه‌کنان فریاد زدم: «نه، نه‌، نه، نه...»
وقتی با چشم‌های بسته زیر بغل‌ام را گرفتند و مرا برای بازجویی بردند، سرلشکر زاهدی گفت: «سه ماه تنهایی نتونست از پا درت بیاره، هان؟ باشه. گفته بودم که این مصاحبه چقدر برای ما مهمه؟ یا نگفته بودم؟» بعد فریاد کشید: «جواب بده! گفته بودم یا نه؟»
گفتم: «گفته بودین، اما من حاضر نیستم مصاحبه کنم.»
سرلشکر زاهدی گفت: «حاضر نیستی مصاحبه کنی؟ می‌بینیم. تحقیقات نشون داده که زنتو خیلی دوست داری. حالا ما سعی می‌کنیم با شکنجه دادن زنت، تو رو سر عقل بیاریم.»
صدای فریاد ملکتاج از تمام منفذهای در سلول به داخل هجوم می‌آورد. بنا کردم توی سلول دویدن و بالا و پایین پریدن. آرام نشدم. دست‌ام را محکم گاز گرفتم. شیر آب را باز کردم. گوشه‌ای مچاله شدم. گوش‌هایم را محکم گرفتم و آرزو کردم چیزی نشنوم. ولی می‌شنیدم. صدای ضربه‌های شلاقی که به تن ملکتاج می‌خورد، لحظه‌ای قطع نمی‌شد. درد را بیشتر از وقتی که خودم کتک می‌خوردم حس می‌کردم. شروع کردم به داد کشیدن. داد کشیدم: «آآآآآآآآآآآآآآ...» اما باز هم صدای ملکتاج را می‌شنیدم که از پشت در فریاد می‌زد: «دیگه نمی‌تونم. محسن، به دادم برس!» آن فریادها دلم را ریش می‌کرد، با این حال، چهره‌ی آقای مصدق لحظه‌ای از ذهن‌ام بیرون نمی‌رفت. وقتی صدای نخراشیده‌ای از پشت در سلول گفت: «لباس‌شو در بیارین،» و صدای ضجه‌ی ملکتاج به گوش دکتر نون رسید، ‌سرم را چند بار محکم به دیوار کوبیدم. کاش می‌مردم، یا دست‌کم بیهوش می‌شدم، اما نه مردم، نه بیهوش شدم. سرم که درد گرفت، صدای ملکتاج را رساتر و وحشتناک‌تر از پیش می‌شنیدم. قولی که به آقای مصدق داده بودم، یک لحظه از یادم نمی‌رفت و نمی‌دانستم چه کنم. فریاد زدم: «خدایا، چه کار کنم؟» گوش‌هایم را گرفتم، سرم را دوباره به دیوار کوبیدم. فریاد زدم: «من مصاحبه نمی‌کنم. من مصاحبه نمی‌کنم. من مصاحبه...» صدای استغاثه‌ی ملکتاج در سلول می‌پیچید: «محسن! محسن! محسن...» ملکتاج داشت توی پستوی خانه می‌خندید. پوست لطیف‌اش، اندام ظریف‌اش، ‌صورت قشنگ‌اش، چشم‌های درشت‌اش... طاقت نیاوردم. رفتم با پا به در کوبیدم و التماس کردم: «هر کاری بخواین می‌کنم! زنمو ول کنین!» پشت در زانو زدم و صورتم را با دست‌هایم پوشاندم و فریاد کشیدم: «هر کاری بگین می‌کنم. زنمو ول کنین! زنمو ول کنین!»
مصاحبه‌گر رادیو پرسید: «تصمیم آقای مصدق چه بود؟»
دکتر نون،‌ که سرش به خاطر آن‌که آن‌را محکم به دیوار حمام کوبیده بود شکسته و باندپیچی شده بود، از جواب دادن طفره رفت. مصاحبه‌گر رادیو سوال‌اش را با قاطعیت بیشتری تکرار کرد: «تصمیم آقای مصدق چه بود؟»
ص.45 - 48

*
پ.ن.:
«مادرم آمد پشت در ایستاد. هن‌هن می‌کرد. گفت: «محسن، درو باز کن! می‌خوام باهات حرف بزنم. می‌خوام بدونم چرا یه سال آزگاره خودتو تو این خونه زندونی کردی؟ من پسر بزرگ نکردم که خودشو پشت درای بسته قایم کنه. من پشتت هستم و نمی‌ذارم کسی از گل نازک‌تر به‌ت بگه. مصدق‌السلطنه معاون لایق می‌خواست، نه مبارز شوریده‌حالی که بره به خاطرش شهید بشه. خودش اینا رو برات توی نامه نوشته. بیا، اینم نامه‌اش!...»
ص.63


دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد
شهرام رحیمیان؛ انتشارات نیلوفر؛ تهران، چاپ دوم: زمستان 1383


سه‌شنبه ۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

به‌خاطر، نه به خاطره

صبح بود. هنوز کاری بود که به خاطرش بیدار شویم، بخواهیم به آن برسیم. بهار بود و بیدار شدم.
رنگ پرده‌ی اتاق من ادامه‌ی رنگ دیوارهای اتاقی بود که 5 سال پیش داشتم. رنگی که نام بردن‌اش، نوشتن‌اش، تن کردن‌اش، دوست داشتن‌اش و دیدن‌اش، ظهور و حضورش هنوز مثل همه رنگ‌های دیگر بود، ممنوع نبود.
پرده‌ی اتاق من بر پنجره‌ای بود بسته بر حیاط کوچکی خاک‌گرفته. بهار بود،‌ آغازش، اما هوا سرد بود. ما شوکه بودیم از زمستانی که این‌طور پا دراز کرده توی بهار؛ سازمان هواشناسی، با خونسردی خاص هواشناسانه‌اش، رسماً آن را تایید می‌کرد و همه درباره‌اش حرف می‌زدند، تلویزیون اعلام‌اش می‌کرد. حرف زدن درباره‌ی تغییر فصل کاملاً معمولی بود.
صبح بود، چشم باز کردم، برخاستم و رفتم کنار پنجره... برف می‌آمد...
چه بهار مستعجلی داشتیم. نمی‌دانستیم بخندیم یا تعجب کنیم از برفی که تهران را در صبحی بهاری گرفته... اما آدم، حساس باشد یا نباشد، از تماشای جوان‌مرگی بهاری کوتاه نه خنده‌اش می‌گیرد و نه تعجب می‌کند. بهار باید آرام بگذرد و به بار بنشیند، اما بهاری که می‌میرد اشکِ هر انسانی را در می‌آورد.
*
قدیم‌ترها دوست داشتم زیاد بروم کوه. زمستان‌ها کوه نمی‌رفتم چون یک‌بار نزدیک بود یک دوست را بکشد، صخره‌ای یخ‌زده که تکه‌ای‌ش کند و فرو غلتید انگار به قصد پیشانی دوست‌مان و او دست‌اش را گرفت جلوی سنگ و خودش از صخره کنده شد... من آن پایین ایستاده بودم، تن‌اش که کوبیده شد به زمین فقط وقت کردم دست‌هام را زیر سرش بگیرم... برش گرداندیم پایین و یادم نمی‌رود چطور تا نیمه‌های شب همه از نگرانی به خود می‌پیچیدیم که سالم برگردد خانه از بیمارستان. بعد از آن برای همیشه چشم‌ام ترسید از کوه‌گردی در زمستان. طاقتِ بس‌بسیار زیادی می‌خواهد تماشای این‌دست اتفاقات و باز توانستن و در معرض مواجهه با مشابه‌‌اش، خواه برای غریبه‌ای یا آشنایی، قرار گرفتن...
به‌هرحال از آن به‌بعد کوه رفتن من از اواخر زمستان شروع می‌شد تا اواسط پاییز. روزهای آخر اسفند صبح‌های خلوت را برای کوه رفتن کنار می‌گذاشتم. از جاده‌های پاساخته‌ی دربند بالا می‌رفتم و آبشاری را که رد می‌کردم می‌رسیدم به انبوه درخت‌ها. تفریح‌ام، لذت‌ام، کنجکاوی‌ام این بود که دست بگذارم روی تنه‌ی درخت‌های بی‌برگ و پوست‌ام نگرانْ دنبال گرمای تن درخت بگردد. گرمای تن درخت یعنی بهار ِ در راه. آن گرما که خجولانه از زیر پوستِ به ظاهر مرده‌ی درخت می‌نشست کف دست‌ام سرخوش‌ام می‌کرد.
یک روز نوروزی تنها رفته بودم آن بالا. رسیدم به اطراق‌گاه آشنا و مورد علاقه‌ام. آبشار زنجیر صخره پاره کرده و از دل آن‌جا که قبلاً سنگ بود آب فوران می‌کرد. صدای آبشار هول و ذوق می‌انداخت به دل آدم. نشستم کنار سنگی خشک و آتش روشن کردم. تکیه دادم به سنگ و مسحور غلیان فصل شدم. سرخوش بهار بودم که صدای انفجاری از جا پراندم. فندک‌ام را جا گذاشته بودم نزدیک آتش و مخزن‌اش ترکیده بود. آن سه بندِ انگشت قدْ فندک عجیب صدای مهیبی پیدا کرده بود بین آن دیواره‌ها. دیگر نتوانستم بنشینم. کوله‌ام را جمع کردم و برگشتم به شهری که صبح نوروزی داشت کش و قوس می‌داد تن‌اش را.
*
بهار تن ظریفی دارد. با آن همه شور و شوق و صدا که سر می‌رسد آدم فکر می‌کند غولی پوست‌کلفت باید باشد برای خودش، اما تن ظریفی دارد. هر کجای دنیا هم باشد فرقی نمی‌کند. بهار تهران هم به اندازه‌ی هر بهار دیگری ظریف است.
بهار را جوانه‌ها و شکوفه‌ها و برگ‌های تازه و نسیم‌های آرام می‌زایند. حالا اگر صبحی بهاری تهران را برف بزند، فردا روزنامه‌ها و اخبار پر می‌شوند از خبر شکوفه‌ریزان باغچه‌ها و بوستان‌ها و باغ‌های اطراف. همه‌ی مردم درباره‌ی هوا حرف می‌زنند. آن‌قدر حرف زدن راجع به هوا آزاد و معمول است که خیلی‌ها سر صحبت را با گفتن از هوا باز می‌کنند...
با تمام این حرف‌ها، بهار را که سرما می‌زند دل آدم می‌سوزد، یعنی آتش می‌گیرد.
*
کوه که می‌رفتم همیشه هم لازم نبود با دست بهار را حدس بزنم؛ گاهی بهار را نمی‌شود ندید.
برنامه‌ی کوه رفتن‌ام زمانی قطع شد، اما تماشای آمدن بهار هیچ‌وقت از سرم نیفتاد. بهار را در خیابان جستجو می‌کردم. توی خیابان می‌شود دست کشید به تن کاج‌ها و چنارها، شکوفه‌های کوچک را روی شاخه‌ها دید و حتی صدای بهار را شنید. صدای بهار ِ بازار تجریش، صدای بهار خیابان ولیعصر و صدای بهار خیابان کریم‌خان با هم فرق می‌کنند، اما همه صدای بهارند. صدایِ بهار شیراز و صدای بهار اصفهان و صدای بهار تهران کیفیت خودشان را دارند و صدای بهار تبریز و بهار مشهد و بهار خرم آباد و بهار گیلان و بهار آبادان و بهار خرمشهر هم، هرچند هنوز بهارش غم داشته باشد توی صداش. صدها صدای بهار هست که چه‌خوب می‌شود یکی‌یکی نام برد و با این‌حال صدای همه‌ی بهارها یکی‌ست، صدای بهار ایران است و صدای بهار زمین. خوش به حال خوشبخت‌هایی که صداهای فراوانِ بهار را شنیده‌اند.
من شیفته‌ی صدای بهارم. هر سال صدای بهار را دنبال می‌کنم. گاهی گزارش خودم را از آمدن بهار نوشته‌ام و گاهی فقط در ذهن ثبت‌اش کرده‌ام. امسال عجیب‌ترین بهار را داشتیم نسبت به تمام بهارهایی که دیده‌ بودم. زمستان تمام نشده بود که بهار شروع کرد به آمدن، سر رسید اما ناگهان زمستان بازتاخت و با آن برفِ ناخوانده که فرو ریخت ناپدیدش کرد. حالا در آغاز تابستان همان بهاریم...
تابستان در اصل باید از جمع تاب و سِتان درست شده باشد، نه مثل ِ زمستان فقط از زَم و ِستان... تازه‌نوجوانی بودم که خوش‌ام آمد از این‌طور فکر کردن به واژه‌ها.
البته که واژه‌ها گاهی موجودات بیچاره‌ای هستند. هر کس هر طور دل‌اش بخواهد می‌تواند ازشان استفاده کند و به بازی بگیرد و بیاوردشان. واژه‌ها تاریخ سیاهی دارند به تلخی و پر دردی تاریخ بردگی، هرچند تاریخ پرافتخاری هم دارند هم‌چون تاریخ بردگانی که به آزادی رسیدند.
بهار هم واژه است و هم اتفاق. بهار امسال بهاری بود متفاوت.
*
گفتم که تا اواسط پاییز هم کوه می‌رفتم. آن‌روزهای پاییزی هم دست به تن درخت‌ها می‌کشیدم؛ برگ‌ها زرد و ریخته و درخت‌ها سرد. گرمای تن درخت خیلی مشهود نیست، باید صبور بود در پیدا کردن و لمس کردن‌اش،‌ اما سرمایش خیلی به چشم می‌آید.
اوایلْ سرمای درخت‌ها در پاییز و زمستان حسابی ذهن خیال‌باف‌ام را نگران می‌کرد. یک شبِ زمستانی ِ بیست و یک سالگی‌ام فکری شدم مبادا هیچ‌وقت صبح نیاید و هیچ‌وقت باز بهار نشود. اما کم‌کم و توی همان کوه رفتن‌ها بود که فهمیدم این‌طور هم نیست.
آن بالا خودت را می‌بینی که توی شب ایستاده‌ای، اما چند تپه آن‌طرف‌تر یا قله‌ای بالاتر هنوز روز است. صبح توی تاریکی بیدار می‌شوی و می‌بینی هزار متر آن‌سوتر روز در راه است. بهار هم همین‌طور... درخت‌ها سرد می‌شوند و به ظاهر می‌میرند، بعد برف همه‌جا را می‌گیرد و اما باز یک روز همان‌جا می‌بینی بهار برگشته.
صد البته باید برای همه‌ی این‌ها بسیار دقیق و صبور بود. اگر روزی خواستید بفهمید درختی دارد زنده می‌شود یا نه، باید کنارش آرام بایستید، آرام نفس بکشید، کف دست‌تان را بگذارید روی تنه‌اش و منتظر شوید. فکر نکنید حتماً باید مثل اجاقی دست‌تان را گرم کند؛‌ نه! گرمایش آن‌قدر ظریف است که در نخستین وهله‌ باورتان نمی‌شود حتی گرمایی در کار باشد. اما کم‌کم می‌فهمید نمی‌شود ندید و نفهمید آمدنِ بهار را.
هیچ‌وقت چله‌ی زمستان دست‌تان را نگذارید روی درخت‌ها که ثابت کنید مرده‌اند؛ این‌که گفتن ندارد. هر کسی می‌تواند با یک نگاه بفهمد زمستان را. سرمای زمستان از ضخیم‌ترین پوستین‌ها هم می‌گذرد. برخلاف سرمای غوغاگر، گرمای بهار خیلی ظریف و بی‌هیاهوست.
گرمای بهار را می‌توانید روی پوست درخت به نرمی و صبر کشف کنید، بعد کنار همان درخت بایستید، نگاه کنید ببینید خاک‌اش خشک نباشد و اگر بود کمی آب بریزید پاش. اگر ریشه‌اش را سیلاب پاییزی و زمستانی از خاک بیرون کشیده بود با کمی خاکِ نرم ریشه را بپوشانید. خوب نگاه‌اش کنید و جاش را به خاطر بسپارید، بعد بهار که آمد می‌توانید برگردید و ببینید که اشتباهی در کار نبوده. درخت‌ها تا وقتی از ریشه در نیامده‌اند، تا وقتی تبر به تن‌شان نخورده، تا وقتی نمرده‌اند، هر بهار جوانه می‌زنند. گاهی توی باغ‌ها و کوه‌ها حتی درخت‌های شکسته‌ای را می‌بینید که از گوشه‌ی تن مرده‌شان شاخه و جوانه‌ای کوچک بیرون زده. درخت‌ها موجودات غریبی‌اند، بی‌نهایت ساکت‌اند، بی‌نهایت بی‌آزارند، بیشترین آزارها را می‌بینند، بارها تا دم مرگ پیش می‌روند، اما همیشه اولین منادیان بهارند.
حواس‌تان به درخت‌ها باشد. هیچ‌وقت تبدیل‌شان نکنید به دفترچه‌ی خاطرات، روی تن‌شان یادگاری ننویسید، یادگاردانْ نکنیدشان. آنها نستوه‌ترین نشانه‌های بهارند. هیچ زمستان و هیچ تابسِتان و هیچ پاییزی را بدون امید بهار نگذرانید.

11/4/1388


جمعه ۱۹ ژوئن ۲۰۰۹

از ققنوس امّید...

از غصب نه، که از قصابی شادی
از ربودنِ شبانه‌ی صبح
از به صُلابه کشیدن لبخند
از گوری بزرگ به عمق صدها سال و حکّ نام امید بر سنگ
از امیدِ در اغماء
از امیدواران سوخته
از مشتی که به دهان گذاشتیم، سدِّ اشکی
از مشتی که به دهان کوبیدند، سدِّ فریاد
از شبی هنوز بی‌صبح
از سوسوی هزاران هزار ستاره برای شکستن شبی
از راه شیری‌شان
از تن‌لرز ِ غم‌بار نگرانان
از کاروان بغضی طعمه‌ی راهزنان
از سقوطِ میان صفحاتی که خوانده بودیم
از شکستن زورق...
روزی خواهیم گفت
صبحی در ساحلی.
اسناد معتبری هست: زمین همیشه می‌چرخد!
خرداد 1388

برچسبها:



یکشنبه ۷ ژوئن ۲۰۰۹

همراه شو (8)

می‌خواهم بنویسم و نوشته‌هایم چاپ و منتشر بشوند. می‌خواهم با اضطراب کمتری از خواب بیدار شوم و وقتی صدای رییس‌جمهور کشورم را از تلویزیون می‌شنوم دست‌ام از خشم شروع به لرزیدن نکند و دندان‌هایم را به هم فشار ندهم. می‌خواهم در کابوس‌هایم از هراس جنگ و کشته شدن کسانی که دوست‌شان دارم به خود نپیچم و هفته‌ای چند بار آدم‌های مسلح هم‌‌وطن یا بیگانه به خواب‌هایم حمله نکنند. می‌خواهم موقع راه رفتن در خیابان مضطرب نباشم. می‌خواهم یکی در میان اخبار بازداشت و توقیف نخوانم. می‌خواهم با مرگ هر اهل اندیشه‌ای فکر نکنم دق‌مرگ شد. می‌خواهم با خیال راحت کتاب بخوانم، می‌خواهم روزنامه بخوانم و... بگذارید یکی یکی توضیح ندهم و کلاً بگویم می‌خواهم کمی مثل آدم زندگی کنم و امیدوار باشم، و تنها راهی که برای رسیدن به این هدف سراغ دارم تغییر آرام و دموکراتیک شرایط است و ساختن. تغییری آرام که شامل حال همه بشود، هم آن جوانکی که کلاه و بارانی‌ام را مسخره می‌کند و هم بقال سر کوچه‌مان و هم راننده تاکسی‌ها و اتوبوس‌ها و هم خودم.

راست‌اش توی این وضع هیچ علاقه‌ای به مثلاً حذف ممیزی کتاب ندارم. این را مثال زدم چون در آینده‌ی خودم هم تاثیر به‌سزایی دارد. بی‌شک باید خوشحال بشوم اگر مثلاً‌ همین فردا ممیزی کتاب برچیده شود و پس‌فردا از انتشارات فلان تماس بگیرند و بگویند کتاب‌ام به زودی چاپ می‌شود... اما راست‌اش خوشحال که نمی‌شوم هیچ، نگران هم می‌شوم. یادم می‌آید پدرام رضایی‌زاده و یعقوب یادعلی کتاب‌هایشان مجوز ارشاد داشت و آن اتفاقات ناخوشایند و ناجوانمردانه برایشان افتاد. یادم می‌آید بیشتر از آزادی بیان به آزادی بعد از بیان نیاز دارم. پس تا روزی که آزادی بعد از بیان‌ام تضمین نشده هیچ دل‌ام نمی‌خواهد مجوز ارشادی در کار نباشد. مسخره و تسلیم شاید به نظر برسد، اما دل‌ام نمی‌خواهد بعد از آن هر صدای زنگ تلفنی برای من یا دیگر دوستان نویسنده‌ام تبدیل به صدای وحشت و اضطراب بشود. دل‌ام نمی‌خواهد این هراسْ خودسانسوری را به جای دیگرسانسوری بنشاند. من اول آزادی بعد از بیان‌ام را می‌خواهم و تنها راه به‌دست آوردن‌اش را تغییر آرام می‌دانم و تنها راه عملی شدن تغییر آرام را هم شرکت فعالانه در انتخابات می‌بینم و بعد از آن شرکت فعالانه در ساختن سرزمینی که در آن می‌زیم و ساختن سرنوشت‌ام.

برای همین‌هاست که به میرحسین موسوی رٱی می‌دهم.

*

دل‌ام می‌خواهد درباره‌ی هرچیزی دوست دارم بنویسم، حتی اگر نفع خاصی به کسی نرساند و حتی اگر سانسور شود؛ چون با سانسور می‌توانم مبارزه کنم، اما در برابر فاشیسم ملبس به بشردوستی یا مردم‌پرستی زبان‌ام لال می‌شود.

من به میرحسین موسوی رٱی خواهم داد چون ملبس به ریا نیست. نمی‌گویم که نگران آینده و آن‌چه پیش خواهد آمدها نیستم، اما این را می‌دانم او سعی نکرده با حرف‌ها و وعده‌های شیرین و غیرعملی دل‌ام/رٱی‌ام را ببرد. این را می‌بینم که بیش از حد شبیه خودش است و به‌نظر نمی‌رسد علاقه‌ای داشته باشد برای پنهان کردن افکارش نقاب بزند. به او رٱی می‌دهم چون احساس می‌کنم شاید بتواند اندکی آزادی بعد از بیان به من بدهد، و اگر عاقل باشم آن‌روز خواهم توانست برای آزادی بیان‌ام تلاش کنم. به او رٱی می‌دهم چون همین چند شب پیش دیدم که چقدر به من و ما احترام می‌گذارد. باور کنیم که ما همه به این احترام نیاز داشتیم و داریم و خواهیم داشت.


پیشنهاد:

پیری یعنی وقتی که نتوانی هیچ چراغی را خودت روشن کنی


*

چند سال پیش با یکی از دوستان‌ام پای تلفن گپ می‌زدیم. دوستی که قرار بود هم‌‌فکر باشد و خیلی آرمان‌‌خواه‌تر از من بود و هست؛ کلاً یک پای ثابت بحث‌ها و گپ‌های بشردوستانه. حرف‌مان کشید به شعرهایم و دوست‌ام شروع کرد به مسخره کردن شعرهای به قول خودش «سرخ»‌ من. بحثی پیش آمد و بالا گرفت و وقتی من گفتم هرچیزی که دل‌ام بخواهد می‌نویسم دوست‌ام کمی شاکی شد و گفت "باید" برای مردم بنویسم. گفت اگر روزی به قدرتی برسد من و امثال من را مجبور خواهد کرد آن‌چه به نفع خلق است بنویسیم. گفت مکانی برای من و امثال من درست می‌کند و هرچه بخواهیم در اختیارمان می‌گذارد و آن‌جا تقریباً محبوس‌مان می‌کند و مجبورمان می‌کند آن‌چه "درست" است را بنویسیم. دوست بشردوست‌ام، استالین جوانِ عزیزم، چنین حرف‌هایی به من زد و من هنوز از به یاد آوردن حرف‌هایش به خود می‌لرزم.

گاهی سعی می‌کنم به خودم بقبولانم که شوخی می‌کرد اما وقتی یادم می‌آید همان‌روزها از موافقان پر و پاقرص بی‌تفاوتی نسبت به انتخابات بود و می‌گفت باید بگذاریم قدرت یک‌دست شود...

هنوز امیدوارم آن حرف‌هایش شوخی بوده باشد، یا دست‌کم امروز بعد از تماشای این نمایش قدرت چهار ساله نظرش نسبت به تغییر آرام مثبت شده باشد و یکی از طرفداران،‌ گیرم نه‌چندان پر و پا قرص، استفاده از فرصت‌هایی نظیر همین انتخابات برای تغییر و اصلاح. امیدوارم یک روز این یادداشت من را بخواند و به این جمله برسد که استالین عزیز، وقتی آن‌طور با صفا و تبحر تار و پیانو می‌زنی باورم نمی‌شود شعرهای عاشقانه‌ی سرخ را دوست نداشته باشی؛‌ باورم نمی‌شود استالینی حرف‌زدن‌ات را. خلقی که تو می‌گویی برای آزادی به زیبایی و عشق هم نیاز دارند و شوپن آن قدر وطن‌پرست بود که قلب‌اش را فرستاد به وطن‌اش در حالی‌که جسم تبعید شده‌اش در غربت خاک می‌شد. گیریم اصلاً این یک افسانه باشد، اما چقدر خوب‌اند افسانه‌هایی که می‌گویند برای رسیدن به هدف باید هفت کفش آهنین پوشید و پوساند و از هفت دریا گذشت و بالای کوه هفتم به رویاها رسید. رفیق تندروی خوش‌مشرب‌ام، برای تغییر باید دل آدم‌ها را هم به دست آورد. آزادی اگر ارزشمندتر از یک سمفونی زیبا نباشد، بی‌ارج‌تر از آن نیست. حتی یک سمفونی را هم یک‌شبه نمی‌شود نوشت. کنسرتو ویلن بتهوون را تنها تنها نمی‌شود اجرا کرد. کاش همه‌ی رفقایی که مثل تو فکر می‌کنند هم این یادداشت را بخوانند تا به‌شان بگویم بیایید هر رٱی‌مان را یک ساز کنیم و سمفونی امید به ساختن را بزنیم، وگرنه با خیال‌بافی و اسیر توهم بودن نصیب خیلی از ما چیزی جز سوت زدن نمی‌شود،‌ آن‌هم ترسیده و پشت دیوار.

دل‌ام می‌خواهد تمنا کنم به خاطر هر چیز کوچکی که دوست‌ دارید بیایید و همراه باشید با رٱی‌تان و با فکرتان. به خاطر دوست‌داشتنی‌هایی که می‌دانید در سرمای تعصب و تحجر می‌پوسند و می‌خشکند بی‌آن‌که آن روز ِ دیر شده کسی بتواند از مرگ نجات‌شان دهد... به خاطر بچه‌ها، به خاطر کتاب‌ها، به خاطر موسیقی‌ها، به خاطر زیبایی‌ها، به خاطر فیلم‌ها، به‌خاطر آزادی‌های کوچک انسان‌هایی که هیچ‌وقت آن آزادی که آرمان‌اش را عمری در ذهن پروراندند تمام و کمال به دست نیاوردند،‌ اما یاد گرفتند آزادانه زندگی کنند و آزاداندیشی را به مصاف خشک‌مغزی بفرستند. بیایید دوستان...

برچسبها:


[ خانه| پست الكترونيك ]

انتشار الکترونیکی نوشته‌های این وبلاگ همراه لینک، و چاپ آنها تنها با اجازه‌ی نویسنده (ساسان م. ک. عاصی) مجاز است

mowj.ir Home
E-mail
Feed

دیوارپَرده

راهــــــــــرو

گوگل ریـــدر

پیوندها

جستار
فرزان سجودی
حضور خلوت انس
نویسش نقطه الف در نقطه الف
N.EHT.1927. ART
یادداشت‌های شیوا مقانلو در کازابلانکا
نقره‌ی اثیر
...آمدم، نبودید
یادداشت‌ها و چیزهای دیگر
تنهایی پر هياهو
Sir Hermes Marana the Great
A Man Called Old Fashion
شوخی روزگار
آفتاب پرست
لولیتا
سرزمین رویاها
وضعیت بینابینیت
راز
زن‌نوشت
سپینود
موسیقی آب گرم
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
قصه‌های عامه پسند
Osmosis
کتاب‌های عامه‌پسند
کتاب‌خونه
اگنس
ماهی_سیاه_کوچولو
دفترهای سپید بی‌گناهی
درباره نشانه
LIthium
لحظه
رگبار
گل‌تن
حقایق درباره‌ی نازلی دختر آیدین
خرمگس خاتون
آدمهای خوب شهر
روز برمی‌آید
U2
لولیان
نوشته‌های اتوبوسی
Agrandissement
پیاده رو
Déjà Vu
فلسفه در اتاق خواب
ذهن سیال
دختر بودن
خودخویش‌نامه
زن نارنجی
1807
همشهری کاوه
غربتستان
دالان دل
برج شادی
لحظه‌هایی از بودن
آنکس که نداند
خودکار بی‌رنگ
شور
تفتستان
علیرضا معتمدی
ترانه‌ای در تاریکی
!همين كه هست
دنیای هیچ‌آلودِ من
گلاره و نارنج طلا
عاقلانه
داستانک‌های چوبی
مشعشع‌ نامه
مینیمال‌ها و طرح‌های رضآ نآظم
نگین
٤دیواری
صدف فراهانی
Frozen words
گلناز والا
ايزدبانو
الهه مهر
بیلی و من
روزمره
بانوی اردیبهشت
فلُّ‌سَفَه
دید هفتم
پاپریک
از مهتابی به كوچه تاريک
حبسیات
روایتی دیگر
راوی حکایت باقی
سوراخ تو دیوار
دندانهای تيز
نامه های جامانده
یادداشت‌های یک معترض

شعـــــر

نامه‌هایی به خودم
یداله رؤیایی
همین‌طوری نوزدهم
پاگرد
اتاقي از آن خود
...می‌خوام خودم باشم
کوتاه نوشته های من
من واقعی
Photo Haiku
کو
یادم تو را فراموش

ســایت‌ها

تغییر برای برابری
هزارتو
جن و پری
زنستان
آکادمی فانتزی
هنوز
هفتان
رادیو زمانه
بلاگ‌نیوز
بلاگچین
کارگاه
دیباچه
مجله‌ی شعر در هنر نویسش
هستیا
دوات
کتاب قرن

مـوسـیـقی

گفتگوی هارمونیک
BANG Classical
آرشه
هنر و موسیقی
My Reticence
Classic Cat
هرمس
مرکز موسیقی بتهوون
آوای باربد

عکاســــی

Masters of Photography
FanoosPhoto
Nazif Topçuoğlu
کسوف
یکی دیگه
نگین فیروزی

گالـــــری‌ها

Artchive
ژازه طباطبائی
آرون جاسینسکی
نگین احتسابیان
آزاده طاهائی
مکرمه قنبری
Chera na ...?

هنرکـــــــده‌ها

موزه هنرهای معاصر
خانه‌ی هنرمندان ایران
بنیاد آفرینش‌های هنری نیاوران

آرشـــــیو

December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
November 2009

Counter